Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

درخت کریسمس

پیشا پیش سال نوی مسیحی بر همگان فرخنده باد

ضمن عرض تبریک دیر هنگام سالروز هماهنگ شده(نه واقعی) تولد حضرت مسیح  و کریسمس خدمت شما عزیزان،  اگر بخواهیم نمونه ای واقعی از گذشته های ایرانمان را بجوییم؛ تا اینجایی که میدونم به نظرم آمریکا و کانادا از بهترین نمونه هایی اند که دست کم هر ماه، یک مراسم شادی و شادمانی دارند. هنوز از «هالووین»(قاشق زنی) فارغ نشده، در تدارک برگزاری مراسم «تنکس گیوینگ»(شکرگزاری) بودند و از فردای آن، همه ی فروشگاهها و مکانها، با دکورآرایی سرو و چند جعبه ی دکوری کادو، به استقبال کریسمس رفتند. در کنار حراجهای فصلی و فروشهای ویژه،  وجود افراد داوطلبی که لباس قرمز رنگ بابا نوئل و یا لباس های فرم خاصی،  درب فروشگاهها می ایستند و با تکون دادن یه ریز زنگوله ای مردم رو تشویق به دادن صدقه می کنند یکی از برنامه های جالبیه که برای جمع آوری پول نقد و کادوهای خیریه برگزار می شه.

داوطلبان جمع آوری کمک های نقدی برای افراد کم درآمد جهت کریسمس

اولین نشانه ی شروع ایام کریسمس، تزیین درخت سرو (طبیعی یا مصنوعی) و بخصوص گذاشتن دکور جعبه های کادو در همه ی مکانهاست. البته هرکسی بنا به سلیقه اش هرچیزی رو که دستش بیاد آویزون میکنه.

بعضی ها هم با گذاشتن عکس عزیزانشون و بخصوص اونهایی که برای عرض تبریک کریسمس،  عکسی از خودشون رو بصورت چاپ شده و بعنوان کارت تبریک برای این و آن فرستاده اند؛ بدین شکل سال خوبی رو برای همه آرزو می کنند. صد البته که چراغانی و آویزان کردن و یا گذاشتن همه رقم عصای سرکج که به نام Candy Cane (عصای شیرینی) مشهوره از اصلی ترین تزئیناته. قابل ذکره که آویزان کردن شکلاتی به همین شکل از درخت کریسمس بسیار رایجه. این سمبل در اصل یادآور عصای چوپانان و مسیحه که از سال 1670 از کلیسایی در شهر«کُلـُن»Cologne آلمان رایج شد و در اصل ترفند کشیش برای ساکت کردن بچه ها در کلیسا بود. گفتنیه که بعضی ها هم اونرو  وارونه شده ی حرف «J» (اولین حرف نام مسیح به انگلیسی Jesus) میدونند.

دکور «جوراب کادو» که معمولاً زیر درخت سرو آویزان می کنند تا بابا نوئل («سنتای مقدس» Santa Claus)  از لوله بخاری وارد بشه و کادوهای افراد را داخل اون بذاره؛ اصلی ترین تزئین درخت کریسمسه.

طبق معمول همه ساله باز برادرم و نیز کریستینا و دیوید (مادربزرگ و پدربزرگ خوانده ی بچه هام) نه تنها اونها رو شاد کردند؛ بلکه من و عیال هم نصیبی بردیم. وقتی دیدم که دخترکم _ فرین _ چه ذوقی از خودش در می کنه که بابا نوئل  همه ی هدیه هایی رو که توی لیست آروزهاش نوشته بود آورده؛ یه دفعه به پشت دستم زدم و رو به عیال گفتم:« چرا من غافل شدم و لیست آرزوهام رو ننوشتم؟  خودمونیما اگه بابا نوئل هر سال فقط یه دونه نسوان خارجکی برام آورده بود؛ الان چه کلکسیونی از همه ی  نژادها داشتم  و مکزیکیه می شست و  چینیه می پخت و سفید پوسته زن روز بود و لابد سیاه  پوسته هم  واسه ی محرم  و  ….  »  میدونید عیال چه جوابی داد؟  نه گذاشت و نه برداشت و گفت:«به همین خیال باش شاید دل و یه جای سوخته ات یه کمی آروم بشه!» … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید

صندلی داغ

به غیر از اینکه سخت مشغولم و نشده سری به وبلاگ دوستان بزنم؛ حسّ آن هم نبوده تا مطلبی تازه،  آماده کنم. بنابر این چه بهتر که این بار نشسته بر صندلی داغ باشم و سوال ها و پاسخ ها رو بعنوان محتوای اصلی این مطلب بــرگـزیـنــیــم. ضمن تبریک پیشاپیش جشن فرخنده ی شب یلدا(چلــّه)، از دوستان عزیز خواهش می کنم احساس راحتی داشته باشید و بقول معروف: «هیچ ترتیب و آدابی مجویید و هرچه میخواهد دل تنگتان بگویید و بپرسید» … درخدمتم…. موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید

هردمبیل

****پیشنوشت: روزهای آخر ساله و سخت مشغول امتحانات آخر ترم. این مدت مناسبتهای مختلفی داشتیم و یا درپیش خواهیم داشت و متاسفانه وقت نشده بیشتر در خدمتتون باشم. لذا اجازه می خوام بصورت سردستی چند مطلب رو بصورت گزارشی تصویری و هردم بیل خدمتتون تقدیم کنم.

=============================

1- شب غذای ایرانی:

شاید شنیده اید که: «غذا یکی از بهترین عوامل ایجاد ارتباط و آشنایی با دیگرانه.» از وقتی که در این گوشه ی دنیا بی هیچ همزبان و هموطن گیر افتادیم؛ همیشه تلاش داشته ایم تا با دعوت آمریکاییها،  به صرف غذا و یا چای، نه تنها تمرینی بر زبان انگلیسی مان داشته باشیم بلکه ضمن معرفی فرهنگ و غذهای ایرونی، در حد امکان دوست بیشتری بسازیم. همین سبب شد تا آروم آروم ذائقه ی آمریکاییها که همیشه با چشمشون غذاها رو پسند می کنند؛ با طعم و ذائقه ی غذاهای ایرونی بیشتر آشنا بشه و کار به اونجا برسه که یکی از رستورانهای محلی شهر _ که معمولن بخاطر تازه بودن و محلی بودن غذاهاشون از گرون ترنیهاست _ پیشنهاد ارائه و معرفی چندین نوع غذا رو تحت عنوان «شب غذاهای ایرانی» داشته باشه. ما هم که سرمون واسه ی  اینجور چیزا درد می کرد پذیرفتیم و خلاصه ی کلام تلاشی داشتیم تا نه تنها با پخش موسیقی ایرانی، تزئین در و دیوار با نقاشی های عیال و ارائه ی غذا بلکه با اجرای موسیقی زنده ی ایرونی _سنتور_ شبی خاطره انگیز رو برای این خارجی های جهانخوار بسازیم. گفتنیه که بیشترشون اول بار غذاهایی که می تونند مخلفاتش رو تشخیص بدهند مثل جوجه کباب، یا کباب رو نسبت به غذاهایی که ترکیــبـی یـه مثل انواع خورشت ترجیح می دهند.  ولی کافیه که یه بار بچشند تا به احتمال بسیار برای بار دوم مشتری بشند حتی آش بلگ(رشته). 

شب غذای ایرانی

میگم حالا که یه شغل دیگه واسه ی آینده مون دست و پا کردیم کسی مشتری نیست؟ بدونید که  مراسم شما را با بهترین غذاهای ایرونی همراه با موسیقی سنتی برگزار خواهیم کردااا. شما فقط اون دلارهای بی زبون رو بفرستید بیاد بقیه اش حله.

نقاشی درب منزل قدیمی مون در ایران ، سنتور و سفره ی کرباس ایرونی

دانشجویان عرب و آمریکایی مشتری پر و پا قرص غذای ایرونی

2– شب استقبال از بابا نوئل:

هرچند این شبها حسابی سردشده ولی باعث نمیشه که این آمریکایی ها کاروانی از مردم و ماشینهایی که با انواع چراغ تزئین شده اند؛ راه نندازند و به این وسیله نخواند با پخش کردن شکلات و شیرینی برای بچه ها، ذوق و سلیقه شون رو در دکور آرایی منزلهاشون در ایام کریسمس و سال نو و بخصوص استقبال از بابا نوئل (سنتا کلاس/کلاز) به نمایش نذارند. فقط عیب کار این بود که تاریکی شب و دوربین عهد عتیقم سبب شد نتونم عکسهای با کیفیت و خوبی رو خدمتتون ارائه کنم.

شب استقبال از آمدن بابا نوئل به شهر

بازسازی هنگام تولد مسیح در یک کاهدان

تزئین جلوی ماشین به شکل شاخ گوزن

اینم ماکت چوبی گوزنهایی که قراره کالسکه ی بابانوئل رو از توی آسمونها بیارند

اینم بابانوئل و عیال و کالسکه اش ولی بجای گوزن با اسب اجلال، حضور فرمودند!؟

3_ اتاق عمل:

دکتر تشخیص داد که دندونهای دختر سه و نیم ساله ام _ فرین_ باید ترمیم بشه وگرنه احتمال کرم خوردگی و افتادنش در میانه و دو- سه سالی باید تحمــّـل کنه. فقط عیب کار اونجاست که ممکنه کلی خاطره ی بد سرخوردگی بی دندون بودن، تا آخر عمرش آزارش بده. تصمیم گرفتیم ترمیمشون کنیم. ولی فکر نکنید که با  داد و فریاد منو  چهار تا تشر دکتر، همگی دست و پاشو به زور گرفتیم تا بتونند سوزن بی حسی بزنندا … با آب و تاب فراوان راهی بیمارستان شدیم و از خود دکتر گرفته تا پرستاران هرکسی یه ادا و بازی در آورد تا یه وقت آب توی دل بچه تکون نخوره.  آخرالامر هم با خوراندن مقداری شربت خواب آور و کلی گاری سواری، اون رو خواب آلود به سمت اتاق عمل بردند تا در بیهوشی کامل، هیچ خاطره ی بد یا ترسی رو از صدای استخون خراش دستگاهای دندانپزشکی در ذهنش نمونه.

آماده سازی روحی و ذهنی بچه برای پوشیدن کلاه و لباس مخصوص اتاق عمل

بازی و آشناسازی بچه با الزامات و دهانی(ماسک) اکسیژن اتاق عمل

4- دعوت به سور:

یکی از رسمهای آمریکاییها یا بهتره بگم مردم شهرستانهای کوچک و دهات؛ دعوت همگانی دوست و آشنا به مراسم صرف ماهی برشته شده است که بصورت خلاصه به  Fish Fry  معروفه. یکی از دانشجوهای قدیمی ام که می دونست به سنتهای فرهنگی علاقه ی بالایی دارم؛ ما رو به برگزاری چنین مراسمی در یک مزرعه دعوت کرد. برادرش در طول تابستان هرچی ماهی شکار کرده بود (حدود صد کیلو) رو فریز کرده بود تا الان به مناسبت سور نذری(عـقــیـقـه ی) افتتاح سالن تعمیرگاه تراکتورش همگی رو دعوت کنه. بمانه که دیگران هم با آوردن خوراکی های دیگه ای، سفره رو تزئین کردند. ولی جاتون خالی بود که ماهی تازه سرخ شده از همه بیشتر می چسبید.

5-گروه تئاتر مدرسه:

یادمه وقتی دختر بزگم  _ فاطمه_ توی ایران مدرسه می رفت؛ تا بیاد درس و مشقهاشو بنویسه جون به لبمون می کرد. در عجبم از سیستم آموزشی اینجا که چنان این بچه رو جذب خودش کرده که صبح اول وقت که می ره، آخر وقت شب باید بزور برش گردونیم خونه. البته سن و سالش هم اقتضا می کنه که توی هر فعالیتی که می تونه شرکت کنه. چه بهتر که هنوز فصل فوتبال تموم نشده بره والیبال و بدنبالش بسکتبالو در کنار اون شرکت در المپیاد علوم وبازی در گروه هنری مدرسه ی راهنمایی. فرصتی شد برای دیدن  تئاترشون برم و دلم به حال خودمون سوخت که وقتی گروه تئاتر دبیرستان شهرم در جشنواره ی کشوری رامسر شرکت کرد؛ یک دهم امکانات اینها رو نداشتیم.

گروه تئاتر مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان شهر

گروه تئاتر مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان شهر

امکانات گریم و لباس و .... در مدارس یک شهر کوچک آمریکا

6- جشن تولد در کلیسا:

به جشن تولد فرزند یکی از همکارام،  اونم توی سالن یه کلیسا دعوت شدیم. همزمانی که اونجا بودیم داشتم با خودم فکر می کردم بمانه که الانه ایام محرمه ولی آیا میشه یه روزی بیاد که توی ایران و یک مکان مذهبی، تولد یکی از ائمه رو مـُفـصـّـل و به همراه موسیقی، جشن بگیریم؟ اونو بیخیال و بشنوید که این جشن تولد به صرف عکس گرفتن در کنار یه خانم هنرمند هنر ششمی از نوع «باله» بود.  صد البته که با دیدن حرکات موزون اون نسوان شریفه ی خارجه، همسو با هموطنان داخل، کلی هم عزداری کردم … باور کنید این دراز شدن دماغم فقط و فقط بخاطر حساسیت به سرماست.  :))

با آروزی قبولی عبادات همگی شما به درگاه خدا.  شما رو توصیه می کنم به تقوا و نوشتن نظر…. موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید

از اینکه بخوام اطلاعات غلط رو گسترش بدم؛ سخت گریزونم؛ ولی از طرفی هم معتقدم که اگه هرکسی دونسته هاشو در اختیار دیگرون قرار می داد؛ چقدر بازار شایعات بی اساس و اطلاعات غلط کمتر می شد. یادمه دوستی می گفت از بس درباره ی ویزای دانشجویی تحقیق کرده، همه ی زیر و بم اون  رو می دونه. قرار شد که بنویسه تا منتشرش کنم. تقریبن (تقریباً) یه ساله که داره اینکار رو می کنه ولی افسوس… . اشکالش اینه که فقط خودش و شاید یکی دو تا دیگه به اون  اطلاعات آگاهند و ای بسا که آروم آروم هم به فراموشی سپرده بشه و بره که بره. لذا اجازه می خوام مختصر اطلاعات خامی رو که  در زمینه ی گرفتن ویزای آمریکا از طریق سرمایه گذاری بدست آوردم  خدمتتون عرض کنم.  ولی قبل از اون بازم یادآوری می کنم که فقط به گفته های بنده اکتفا نکنید و بازم تحقیق کنید و تحقیق کنید و تحقیق.

با درخواست یکی از دوستان تماسی با یکی از شرکتهایی که طبق اظــهــــار خـــــودشـــــــون در امر اخذ ویزاهای تحصیلی و سرمایه گذاری فعالند تماس گرفتم . خوشبختانه یکی از اعضای شرکت به نام «آقا شاهین» پاسخگوی تلفنم بود و تونستم بیش از یک ساعت با ایشون صحبت کنم و جدن(جداً) هم  اطلاعاتشون رو  بی ریا  در اختیارم قرار دادند. اینطور که فرمودند: این شرکت دارای چند وکیل همکار آمریکاییه که بنا به نیازشون اقدام به پیگیری پرونده ها و درخواستها می کنند. بد نیست بدونید که این دست ویزاهای سرمایه گذاری  را گروه E یا  مهارتی می نامند و به چند دسته تقسیم میشه:

یک_ ویزای سرمایه گذاری محدود : به این معنی که این شرکت بنا به تخصص و مهارت متقاضی،  اقدام به پیدا کردن چند مورد شغلی(بیزینس business) می کنه و با پیشنهاد و انتخاب متقاضی بر مبنای مدارکی که بتونه تخصصش رو در این مورد خاص به اداره ی مهاجرت ثابت کنه؛ اقدام به پر کردن مدارک می کنند. سرمایه ی اولیه در این نوع مشاغل که حداقل باید 4 نفر را مشغول به کار کنه  بین 80 تا 140 هزار دلاره. این ویزا دوساله است و هر دوسال یکبار باید جهت تمدید اون اقدام کنند و قابل تبدیل به گرین کارت(ویزای اقامت) نیست.

دو_ ویزای سرمایه گذاری نامحدود خرید سهام : در این نوع سرمایه گذاری، انتخاب شغل و محل سرمایه گذاری در اختیار متقاضی نیست. به این شکل که یک آمریکایی با گرفتن توافقنامه ی اصولی ، جهت وارد کردن افراد خارجی سرمایه گذار در یک پروژه، از دولت آمریکا درخواست می کنه تا به سرمایه گذارها اجازه ی ورد به آمریکا بدهد. حداقل سرمایه ی اولیه ی خرید سهام اینگونه سرمایه گذاریها 545 هزار دلاره که این پول بمدت پنج سال باقی می مونه. منتهای کلام این خطر درمیانه که پس از 5 سال چه اتفاقی برای سهام خریداری شده(پول) می فته و ای بسا که با ورشکست شدن شرکت اصلی، پولها هم برباد بره!؟  البته می تونید با پرداخت 100 هزار دلار ناقابل دیگه، اصل پول و سهامتون رو بیمه کنید و دیگه باید گفت: ای ول !  بچه پولدار !!!   رفیق نمی خواید؟ :)  گفتنیه که سرمایه گذار بلافاصله ویزای ورود به آمریکا رو می گیره و بعد از یکسال و نیم چشمش به زیارت گرین کارت روشن می شه و علاوه برخودش و خانواده ی درجه اولش مثل همسر و فرزندان ، پدر و مادر 60 سال به بالای اونها هم  می تونند گرین کارت بگیرند.

سه_ویزای سرمایه گذاری خووویلی نامحدود مخصوص آقازاده ها :  می گم حالا که دارید همینطور ریخت و پاش می کنید بیایید و یه باره 1 میلیون دلار ناقابل بذار وسط و با خرید یه محل کسبی(شرکت، مغازه، کارخونه و بیزینس) که حداقل 10 کارگر استخدام می کنه؛ خودتون بالای سر کسب و کارتون باشید. عوضش دیگه مطمئن می شید که هرچی زور بزنید؛ نتیجه ی تلاش خودتونو خواهی دید. منتها دعا کنید که روزگار و شانس هم سرسازگاری داشته باشه. راستی بگما : بلافاصله وارد آمریکا می شید و 6 ماهه گرین کارتتون رو هم میگیریدا … بهرحال از من گفتن بود. هرچند که اگه منو شما بخت داشتن یه چنین پولی رو داشتیم  اسممون  سید علی و علی اکبر و «شانسعلی» بود نه حمید و …!

چند نکته :

یک _ عبارت «اثبات تخصص» به این معنیه که فقط ماهر بودنتون در انجام یک کار مهم نیست و باید با نشون دادن مدارکی مثل تحصیلی، دروه های آموزشی، دوره های فنی و حرفه ای و غیره این مورد رو اثبات کنید.
دو _ از آنجا که در همه ی موارد ذکر شده،  پول زیادی وارد آمریکا می شه. باید با هزینه کردن 2500 دلار،   اقدام به گرفتن مجوزی به نام «ا ُفک لایسنس»(مجوز اداره ی کنترل پولی و تحریم های ضد تروریزم وزارت خزانه داری آمریکا OFAC) کنید. این مجوز در اصل اثبات راه بدست آوردن این مقدار پوله که مثلن از راه فروش خونه و مستقلات شخصی و یا ارث و کسب و تلاش بدست آورده اید و با دم و دستگاههای خلاف ملاف قاچاق مواد مخدر و غیره ارتباطی نداشته اید. در یک کلام پولهاتون تر و تمیزند و «
پولشویی» نشده اند.

سه _ از اونجا که کارمندان دولت آمریکا به شدّت آلودگی بعضی از سردمداران مظلوم دست و دل پاک وطنی نیستند؛ نه فقط واسه ی این مورد بلکه برای هر چیزی که با این جهانخواران کافر در ارتباطه، فقط و فقط از روی صداقت و راستگویی اقدام کنید. همه ی مدارکتون قانونی باشه و از همه ی اسناد فروش ملک و غیره تان یک ترجمه ی انگلیسی تهییه کنید و دونسته باشید که اگه اولین دروغتون رو بشه؛ هرجای کار که باشه پرونده تون لغو که می شه هیچ،  بلکه اسمتون میره توی لیست سیاه و تا ابد مهر انقلابی _ ایرونی بودن  روی پیشونی تون حک می شه.

چهار _ جهت اطلاع و تماس  لــــیــــنــــک سایت مورد اشاره _ اینجا کلیک کنید_ و همچنین  شماره تلفن و ایمیل آدرس آن   در  اینجا  ارائه می شه. گفتنیه که دفتر این شرکت در ایالت ویرجینا/ مک لین واقع شده و فقط جهت بعضی ایالتها می تونند اقدام کنند . در ضمن جهت شروع  پرونده و جستجوی بیزینس و همچنین اطمینان از جدی بودن متقاضی، باید مبلغ 2500 تا 3 هزار دلار به عنوان پیش پرداخت بپردازید. یعنی باید علاوه بر سرمایه ی اولیه ی کسب و حرفه تون، مبلغ سه درصد حق کمسیون و پیگیری امور و پر کردن مدارک رو تقبل کنید.

تذکر آخر: آقا …. خانم محترم . اگه نکته ای رو بیشتر و بهتر می دونی، لطف کن و برای استفاده ی دیگرون بنویس. چنانچه سوالی هم داشتید بفرمایید شاید کسی بدونه و سرانجام روزی به زبون اومد. از همه مهمتر بازم یادآوری می کنم که بیشتر تحقیق کنید. تماس بگیرید و مشورت کنید.  فقط اینو خوب بدونید که من به این دوتا چشای خودمم اطمینون ندارم و اگه یه چنین پول قــُلــُمبه ای داشتم همون ایران ….؟ اصلن بی خیال …. ولی فراموش نکنید  که بنده اطلاعات خامی رو که ای بسا از نظر طی مراحل رسیدن به اینگونه ویزاها قانونیه؛ خدمتتون گفتم. ابراز نظرات شخصی ام بمانه در بخش پاسخگویی به نظرات.  موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود…. ارادتمند حمید

نیمه ی پرلیوان

دختر فسقلی سه و نیم ساله ام، امسال راهی مهد کودک Early School  شده و دیدنیه که چطور مثل آب روان انگلیسی زبون می ریزه.  صد البته که از جنس نسوان بودنش نقش مهمی در روان حرف زدنش داره. در این نوشته می خوام به یکی از فعالیتهای او در  مهد کودک  و همچنین یک رسم آمریکایی اشاره داشته باشم.  درست از یک هفته به روز شکرگذاری بود که اقدام به درست کردن طرح کاغذی یک بوقلمون کرد و هر روز هفته یکی از چیزهایی رو که باید از بابت داشتنش شکرگذار باشه رو توسط خانم آموزشیارش برهر بال کاردستی اش نوشته بود.

کاردستی بوقلمون _ عکس تزئینی است.

این روزها  در آمریکا اس ام اس های فراوانی بین افراد رد و بدل شد که پیام اصلی اش ابراز خوشحالی  از حضور دیگران در زندگی شان بود.  بد نیست بدونید که وقتی برسر سفره ی شام  روز شکرگذاری Thanksgiving در کنار خانواده ی برادرم نشسته بودم؛ به رسم آمریکاییها، هرکس با برشمردن داشته هاش، به درگاه خدا ابراز شکر می کرد. بمانه که از بس موارد زیادی رو باید برمی شمردم؛  کلی وقت دیگران رو گرفتم.  باور می کنید یا نه؟ یکی از اصلی هاش شکر حضور یک به یک شما دوستان خواننده بود و بازم ازبابت منتی که برسر بنده و این  سراچه دارید؛  تشکر می کنم.

خوشبختی یعنی قدردان همه ی داشته ها بودن

اونچه که تامل برانگیزه اینکه چطور در یک فرهنگی اینگونه مثبت اندیشی رواج داره و مردم بجای غــُـرغــُـر دائم به درگاه خدا و تعیین تکلیف برای او که  چرا این آره و چرا اون نه !؟ همیشه  به  نیمه ی پر لیوان نظر دارند!!!؟ در تفسیرهای مذهبی ذکر شده  که انسان  سه « نغمه و سرودSinging» رو  بر لب و در ذهن داره : یک-«شکرگذارانه Thankfulness»،   دو-« شکایت آمیز Lament» که هردوی اینها، وقتیه که رخدادهای زندگی را دیده و لمس می کنیم. بدین شکل که  یـــا  به خواست خدا راضی و شکرگذاریم و«هراونچه که از دوست میرسه رو نیکو می دونیم» و یـــا، خودمون بجای خدا می نشانیم و با این تفکر که خیر و صلاح رو  بهتر از او می دونیم  از همه چیز شکایت می کنیم.

عارفان عاشق، همواره امید بر خدا دارند

امـــّا  باور سوّم – کلام دل عارفان و رسم عاشقانه ی احترام بنده ی عاشق، به پرودگار عاشق تر از هر عاشقه. عارف می دونه که «او»(خالق)، از سر عشقی که به بنده اش داشته، همه ی آفرینش رو آفریده. پس نه تنها «شکرگذار» ؛ بلکه همواره «امیدوار Hope» به رحمت همراه با نعمت اوست. من نمی دونم که شما و حتی خودم از کدوم دسته هستیم؟ ولی متاسفانه افراد بسیاری رو دیده ام که چنان چشم و گوش خودشون رو بر داشته هایشون بسته اند که فکر می کنند آسایش و مال و منال و زندگی راحت  فقط در خارج از کشوره و بس. در یک کلام فقط نیمه ی خالی لیوان زندگی در ایران رو  می بینند و از نیمه ی پـُـر داشته ها  آنطور که باید  لذت نمی برند. آرزو می کنم که خداوند چشمام رو براونچه که دارم و باید شکر گذاری کنم بازتر کنه. از طرفی هم  تلاش می کنم در دل و ذهنم با یادآوری اونچه که آرزوهامه، بخصوص هنگام خواب  _ تا روحم در عالم خواب و رویا، بر روی آن بیشتر تمرکز داشته باشه_ مثبت تر بیندیشم  و بر اونچه که خواست خداوند و خیر و صلاح منه، شکرگذار باشم ….. ببخشید طولانی شد. راستی تا حالا دقیق فکر کردید که  شما از بابت چه چیزهایی خوشحال و شکرگذارید؟ …. موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید

یکی از روزهای تعطیلی معروف در آمریکا آڅرین پنجشنبه ی ماه نوامبره که به روز شکرگذاری یا Thanksgiving معروفه. تاریخچه ی این رسم برمی ګرده به تفکر جستجوی سرزمین موعود(اورشلیم) توسط یهودیان. حدود چهارصدسال پیش، مسیحیان به تنګ آمده از ظلم مذهبیون و کلیسا ی آن دوران ــ که به سالهای خفقان و تاریک اندیشه ی انسانی یا رنسانس مشهوره ــ با این باور که باید سرزمین موعود خود(اورشلیم جدید مسیحیان) رابیابند دست به مهاجرت زذند و راهی قاره ی آمریکای شمالی کنونی شدند. آنان معتقد بودند که خداوند با آنان میثاق بسته تا با نشان دادن بهشت روی زمین، پاداش سختی هاشون رو بده،

به سال 1620 میلادی، اولین گروه انگلیسیان، که خود را « زوّاران Pilgrimage زائران» سرزمین جدید می دونستند؛ راهی سفری دریایی شدند. سختی راه و مسافت طولانی، سبب مرګ و خسته و بی آب و غذا شدن آنها شده بود. ولی از آنجا که شانس همراهشون بود، بمحض ورود به شمال شرقی آمریکا ـ ناحیه ی « ماساچوست»(Plymouth) ـ توسط سرخپوستان محلی، با تنها غذای گوشتی یعنی بوقلمون (تـُرکیTurkey)نه تنها پذیرایی شدند، بلکه کشت ذرت و ماهی گیری را نیز از آنها یاد گرفتند. به همین علت همه ساله یادبود اولین مهاجرت موفق اروپاییان به قاره ی آمریکا را جشن ګرفته و شکرګذاری می کنند. بدین شکل که همه ی اعضای خانواده های آمریکایی ــ که ای بسا سال تا سال همدیګر را ندیده اند ــ به میزبانی یکی از برزګان خانواده گردهم می آیند. البته بعضی ها در دو یا سه جا دعوت به حضور دارند و با هماهنگی قبلی، ناهار را در یک محل و عصرانه را در یک مکان دیگر و شام را در محل سوّم، صرف می کنند. خلاصه، بخور بخوری سخت برپاست که البته غذای اصلی چنین مراسمی پخته شده ی ګوشت بوقلمونه. جایتان خالی امسال راهی اوماها ـ منزل برادرم ـ هستیم تا برای ما هم فال باشد و هم تماشا.

امـــّا فردای روز شکرگذاری، که به «جمعه ی سیاه» معروفه در اصل حراجیه که فروشگاههای بزرگ با رسیدن ایام کریسمس و خرید پیش از شروع سال نوی میلادی عرضه می کنند. از آنجا که سیاست اقتصادی فروشگاهها بر اینه که فروش بیشتر، بر سود کمتر ترجیح داره، تلاش دارند که در این مدّت فروش قبل از سال نو، همه گونه تبلیغات و تخفیفات را برای جذب مشتری بیشتر اعمال کنند. اوج ماجرا در روز پس از شکرگزاری(Thanksgiving) یا همان جمعه ی سیاهه که بعضی از اجناس مانده ی خود را با تخفیفی تا نصف و حتی یک سوّم قیمت ارائه می کنند. از آنجا که استقبال در بعضی فروشگاهها بسیار زیاده، نه تنها خود فروشگاهها با ارائه ی کوپن مخصوص از هجوم افراد جلوگیری می کنند، بلکه بعضی از خریداران تمام شب را پشت در فروشګاهها می مانند، تا اوّل صف باشند.

در ضمن فکر نکنید که شاید بیشتر اجناسشون، فاقد کیفیت لازمه؟ بلکه از بس رقابت وجود داره، با این ترفند قصد جذب مشتری بیشتر را برای آینده ی خود دارند و اگر شما شانس داشته باشید می تونید حتی لوازم برقی خود را با بهترین قیمت، در این جمعه ای که به ظاهر برای فروشندگان، سیاهی برباد رفتن سرمایه شونه، تهیه کنید. معمولن ساعت شروع به کار حراج ویژه ی این روز از ساعت 5 صبحه و ای بسا که با دمیدن خورشید، هیچ جنسی باقی نمانده باشه.

فروشگاهها، معمولن تعداد محدودی اجناس واقعن مقرون به صرفه و عالی را، در لیست خود قرار می دند که در همان ساعتهای اولیه، به فروش میره. ولی هیجان ناشی از عجله ی دیگران برای خرید، سبب میشه بیشتر افراد دست خالی از فروشګاه خارج نشند. بهترین راه برای اطلاع از لیست حراج فروشگاهها، مراجعه به برگهای تبلیغات حراج روزنامه ها یا سایت هر فروشګاهه که در چند صفحه اجناس مخصوص حراج رو با قیمت و عکس توضیح دادند و شما میتونید جهت حضور به موقع، برنامه ریزی کنید.

بعضی ها که خانوادگی اقدام به اینکار می کنند؛ همه با هم به یک فروشگاه نمیرند. بلکه پخش میشند توی فروشگاههای مختلف، تا هر کدام، اون چیزی را که میخواهند؛ شکار کنند. بعضی ها که از شب میرند، حسابی مجهزند. چادر، صندلی، زیر انداز، خوردنی، بازی های سرگرمی و غیره نیز به همراه دارند و ګویی که به تفریح(camping)رفتند. البته لباس گرم فراموش نشه. بعضی حراجها بصورت تخفیف با تاخیره(Rebate). یعنی شما قسمتی یا تمام تخفیف را بعد از چند ماه بصورت چک یا کارت خرید مخصوص همان فروشگاه پس می گیرید. مثلن اګه یک جنسی قیمتش 10 دلاره و 50% تخفیف خورده و شده 5$ ولی فقط 3 دلارش بصورت Rebate هست؟ شما موقع خرید باید 8$ پرداخت کنید. منتها با پرکردن برګه ای مخصوص و پست آن به همراه رسید خرید به آدرس مرکزی فروشګاه، بعد از چند ماه بقیه ی 3 دلار تخفیف(با تاخیر) را پس می گیرید…. موفق و پيروز باشیددرود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید

مدتها بود که قصد داشتم گزارشی از مراسم بازسازی جنگهای داخلی آمریکا عرض کنم و متاسفانه نشده بود. شاید بدونید که پس از انتخابات ریاست جمهوری و بلافاصله پس از چهارم مارس 1861 و مراسم سوگند آبراهام لینکلن  11 ایالت با ادعای تجزیه طلبی،  دست به شورش زدند. در آن زمان این یازده ایالت جنوبی  _ که در اصل بیشترشون در پایین و جنوب رودخانه ی می سی سی پی واقع هستند_ بخاطر هنوز رواج داشتن برده داری؛ به  ایالت‌های بــرده  مشهور بودند. ایالت‌های جنوبی بلافاصله ریچموند h ایالت ویرجینیا را پایتخت خود قرار داده و جفرسن دیویس را به عنوان ریاست جمهوری برگزیدند.

قرمز =جنوبی ها، آبی =شمالی ها، سفید= ایالتهایی که هنوز به آمریکا نپیوسته بودند

گفتنیه که اصلی ترین بهانه ی این تجزیه طلبی جنوبی ها، دعوا برسر مجاز بودن برده داری بود. بمانه که این روزها  به مثل بعضی کشورهایی که خودتون بهتر می دونید؛ دیگه با بهانه ی دین و مذهب از گـــُرده ی ملت سواری نمی گیرند؛ ولی باید بگم هنوزم که هنوزه، حتی در همین مهد آزادی،  همه ی آدمها به نوعی برده ی متمدنانه و عصر جدید قدرتمداران و صاحبان زر و زورند. بهرحال … ایالتهای جنوبی نام جدید «کانفدرتیو»(کنفدراسیون/هم پیمان) در مقابل «ایالات متحده»(یانکی/دولت سراسری و فدرال آمریکا) و نیز پرچم مستقلی  را برای خود برگزیدند و بدینوسیله به جنگی چهارساله دامن زدند که هرچند در ابتدا به شکست شمالی ها منجر شد؛ سرانجام شمالی ها پیروز شدند و کشوری یک دست را تشکیل دادند که هنوزم که هنوزه با آنکه هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ ولی ابرقدرترین کشور دنیاست و به «آمریکای جهانخوار» مشهوره.

پرچم ایالتهای جنوبی / کانفدرتیو

گفتنیه که این شهر(لکسینگتون ایالت میزوری) هم به مدت ســــــــــه روز!!_ توجه کنید؛ ســـــــــــــه روز !!!_ درگیر جنگ بوده و الان به عنوان یه شهر تاریخی شناخته میشه . به همین علت هر دهسال یه بار،  آن کش مکش صد و پنجاه سال پیش رو باسازی می کنند تا هم تنوعی باشه و هم از راه جلب توریست،  درآمدی کسب کنند. خسته تون نکنم و  بهتره که با هم گزارش تصویری از تغییر همه جانبه ی شهر و مردم ببینید و لذت ببرید. اولین مراسم آن مثل همه ی مراسم مشابه،  راه اندازی کارناوالی در سطح شهر بود که صد البته گروه موزیک از اصلی ترین ارکان این رژه(پرید) است.

رژه ی گروه موزیک مهمان

از مدتها پیش بود که در و دیوار شهر پر بود از پوسترهای این مراسم و هرچند که سرما و بارون اجازه حضور توریستهای زیادی نداد؛ با اینحال نمردیم و شهری  سر زنده و شلوغ با ویژگی ترافیک رو هم دیدیم.

بهرحال این  رژه به نوعی  منحصر به فرد بود چرا که تلاش شده بود همه چیز را به شکل گذشته ها بازسازی کنند.  لباسها ، سلاحهای قدیمی و نوع حمل و نقل  از جمله ی آنها بود.

تاکسی عمومی یا ماشین خانوادگی

ماشین شخصی

کالسکه ی کودک

شکارچیان با لباسی از پوست شکار

روزنامه فروشان دوره گرد

بسیج بدون ساندیس محل

نیروی زرهی سپاه محلی

در تاریخ آمریکا نهضت عمومی بزرگی ضد ساخت و مصرف الکل  به نام جنگ الکل مشهوره . عکسهای بعدی اشاره ای به این ماجرا داره.

درسته میگه:اون خمره رو با تبر بزن بشکن! یه وقت نکنی اینکارو ! کلی میارزه! البته منظورم خمره شه ها :)

اون یه استکان کوفتی رو بنداز دور و خانواده رو عزادار نکن!

این هم ثمره ی خوردن چیزای بد بد. حالا میخواد الکل باشه میخواد گلوله!؟

انگاری بجز بودایی ها، سیاهپوشی خانواده ی عزادار عالمگیره!؟

گروه سوگواران یا انجیل خوانان خندان !؟

البته فکر نکنید که فقط کاروانی که رژه می رفتند؛ به سبک و سیاق قدیم اجرای نمایش داشتند.  در این  دو روز هرجایی که پا می گذاشتیم؛ حتی فروشنده ها و مردم عادی  را هم به شکل و شمایل قدیم ملاقات میکردیم. خلاصه ی کلام یه چیزی شده بود شبیه به سریال «پزشک دهکده» و سفری داشتیم بی ماشین زمان به صد تا صد و پنجاه سال پیش .

در این بین هم بعضی ها فرصتی پیدا کرده بودند تا درکنار مدلها عکسی به یادگاری بگیرند. بهش میگم: فرین بابا … نمیشه تو زودتر نحوه ی کار با دوربین و عکاسی رو یاد بگیری؛ بلکه این بابای دلسوخته ات هم بتونه عکسی اینطولکی به  یادگاری بگیره!؟  ای امان از این یادگار و یادگاری که همه جا باعث شده دود از این جیگر سوخته ی من به هوا بره … همه بگید خدا صبرت بده حمید! :)

البته فکر نکنید که گذر اینهمه آدم و اسب و حیوان باعث هیچ گونه مشکلی نبودا … بلکه در انتهای کاروان دوستان محترم  داوطلب، فرغون و بیل و جاروب به دست، زحمت جمع آوری پشگلها و آشغالها را می کشیدند.

و امـــّا عصر هنگام و با آنکه نم بارانی زده بود؛ راهی بیرون شهر و محل برگزاری  بازسازی مراسم تعزیه ی  نبرد شمشیر و توپ و تفنگ شدیم تا حال و احوال احساسی 150 سال پیش و آن جنگ سه روزه را بیشتر لمس کنیم.

گفتنیه که این جنگ سه روزه را جنگ بافه های شاهدانه نیز می نامند چرا که جنوبیها از علوفه های خشک و لوله و بسته بندی شده (بافه)ی گیاه شاهدانه(ماری جوانا/حشیش) که در آن ایام جهت استفاده از الیاف(کنف) آن  در طناب بافی کشت می شده؛ بعنوان سنگر استفاده می کردند. بدین شکل که با غلتاندن بافه ها و پناه گرفتن در پشت آنها، خودشون رو به سنگرهای دشمن می رسوندند. از طرفی هم خیس شده ی آن، سببی بود تا ساچمه های شلیک شده ی توپ و تفنګ، به درون آن جذب بشود و از قطر آن کمتر بګذرد.

جنگ بافه های شاهدانه Battle of the hemp balls

سنگر گیری پشت بافه های خشک علوفه ی شاهدانه و نزدیک شدن به دشمن

قابل ذکره که بازیگران این شبه جنگ، شب قبل را برای حس گیری بیشتر در بین چادرهایی که به همین منظور برپا شده بود خوابیده بودند و فرصتی شد تا دیداری هم از کمپینگ آنها داشته باشم.

کمپینگ و چادرهای جنگجویان

چادر فرماندهی

فانوس یا همون چراغ مرکبی آمریکایی

امدادگران که بیشتر یادآور گروهبان گارسیا در فیلم زورو ست

کتری و قوری آتشی آمریکایی

دمادم غروب بود و از میدان جنگی که در خارج از شهر بود برگشتیم و همانطور که منتظر بودیم در چادرهای موقت فراوانی که برپا شده بود؛ برنامه های گوناگونی در حال اجرا بود و از جمله ی آنها؛ به تماشا نشستن کسانی که با گریم خودشان به شکل شخصیتهای معروف از جمله رئیس جمهوران گذشته، نویسندگان و غیره …. به گونه ای از زبان آنان پاسخ سوالات حاضران را می دادند.

بازیگر شخصیت شکسپیر، نویسنده ی مشهور انگلیسی

دست آخر هم آموزش رقصی بسیار قدیمی و اجرا توسط حاضران. البته رقصهای قدیمی اروپایی _ آمریکایی از یک نظم هندسی خاصی پیروی می کنه و مثلن باید سه قدم برند عقب، درحالیکه دستشون رو به سمت شریک رقصی دراز می کنند؛ یه چرخ بزنند یا دوقدم برند به سمت چپ و غیره … به همین خاطر تمرین و اجراهای اولیه ی حاضرانی که ماهر نبودند، کلی خنده در برداشت و چه بهتر که تعزیه های آمریکایی های جهانخوار هم اینگونه ختم بشند.

استاد آموزش رقص در کنار یکی ار هنرجوهای تازه کار

هاااان !!!! بیا بابا!!! این کمره یا فنره!؟


دوستان عزیز ! راستشو بخواهید این ایام سخت درگیر بیحالی و تب و درد بیماری آبله مرغان بزرگسالی(زونا Shingle) بودم و نه تنها نشد عرض ادبی خدمت دوستان وبلاگنویس داشته باشم؛ بلکه به روزآوری این مکان تا این حد با تاخیر انجام شد که معذرت میخوام …. موفق و پیروز باشید درود و دو صد بدرود …. ارادتمند حمید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.