تصمیم گرفته ام به دنیای مجازی ام کمی نظم بدم. تا بشه بطور هفتگی مطلبی منتشر کنم و فقط روز تعطیل رو به وبلاگ خوندن سپری کنم. گاهی میشه با آنکه مطالب زیادی به ذهنم می رسه؛ وقت تحقیق نمیشه و اینجور مواقع لااقل چیزی بنویسم تا عزیزان خواننده دست خالی برنگردند. هرچند که این روزها وبلاگ خوندن هم از رونق افتاده و الهی بمیرم واسه ی هموطنانی که با هزار زور و ضرب تلاش می کنند سری به «صورت کتاب»(ف.یس بو.ک) بزنند و اگر هم مثل خیلی ها بیفتند توی «گروهای مورد علاقه شون» که دیگه نه روز دارند و نه شب. طوریکه حتی اونهایی هم که وبلاگ می نوشتند؛ از نوشتن سرد شدند چه برسه به اون دسته ای که فقط خواننده بودند و این روزها درگیر معضل جدیدی شدند به نام فیس بوق !!!
قبل از هرچیز یادآوری کنم که این نوشته چیز به درد بخوری نداره و فقط بعنوان یک خاطره عرض کنم که … سالهای اولی که اومده بودم؛ با هماهنگی مسئول دانشجویان اینترنشنال(بین المللی)، مجبور شدم دانشجویی عرب زبان، اهل اُمـــّان (به نام عمــّار) رو برای دیدن برادرش تا یکی از شهرهای اطراف ببرم. وقتی سعید رو ملاقات کردم برام تعریف کرد که در دوران دانشجویش بخاطر کله خری عربی _اسلامی، با یکی از استادان همکارم درمیفته و لافی میاد که استاد کلاس انگلیسی رو می کشه. همین حرف بلایی می شه به جونش که بیا و ببین. بعد از اینکه کلی با پلیس محلی و اف بی آی سروکله زده، الان حتی حق نداره تا پنجاه کیلومتری شهر بال بندازه و همین باعث شده که نتونه برادرش رو ببینه.
از این مورد که بگذریم؛ دیروزتوی عالم خودم بودم که یکی از همکارم سررسید و منو به بیرون از کلاس صدا کرد و با آب و تاب و هیجانی ناشی از ترس اینطور گفت که: «یکی از دانشجوهای شبانه روزی با یکی دیگه دعواش شده و در حالیکه از محدوده ی خوابگاه دور می شده تهدید کرده که «تیراندازی» می کنه. الان پلیس دنبالشه ولی برای احتیاط همه ی دربهای کلاسها رو از بیرون قفل می کنیم .» گفتنیه که اینجور قفل کردن سبب میشه که دربها فقط از داخل باز بشند مگه کلید داشته باشند. ساعتهای روز به عصر کشید و تازه می خواستم برای استراحتی کوتاه به خونه برم تا باز برای کلاس شبم برگردم که اینبار مسئول دانشکده پیداش شد و خبر داد که چون هنوز مطمئن نیستند؛ برای امنیت بیشتر همه ی کلاسهای شب رو تعطیل کردند. نمی دونید که وجدان کاری ام سبب شد چقدرررر ناراحت بشم . البته بگما اینکه دماغم هی دراز میشه بخاطر سرما خوردگیه … باول کنید
خلاصه ی کلام … برای ایرونی از زیر کار در برو چه چیزی بهتر از این خبر. به سرعت نور خبر به رئیس ستاد سلب آسایش یعنی عیال، مخابره شد و صلاح بر این شد که ترتیب یه مهمونی کوچیکی رو بدیم و همینطور که سنت آمریکایی «روز شکرگذاری =Thanks Giving» به مناسبت ورود اولین مهاجران آمریکا وجود داره ما هم بهانه مون پنجمین«سالروز ورود به آمریکا» باشه.
به این شکل خاطره ای دیگر رقم زدیم و گذشته ها رو یادی داشتیم ازجمله: اولین دیدارمون با «کریستینا و دیوید»(به نوعی مادر و پدربزرگ خوانده ی بچه هام) که از بس فکرمون توی ایران می چرخید به اشتباه فکر می کردیم کریستینای برزیلی الاصل، ایرونیه !!؟ و باز کلی خندیدیم به دیدارهای بعدی مون که فاطمه ی هشت ساله می دوید به سمت سالن غذاخوری دانشکده که اگه اون پیرمرد و پیرزنه(کریس و دیوید) هستند ما هم به بهونه ی شام کنارشون باشیم. دست آخر هم رد پیشنهادم که هی به عیال می گم: خیلی هم باید خوش شانس باشید که توی آمریکا تیری از غیب نصیبم بشه و در عوض کلی پول بیمه ی حوادث رو تا آخر عمر هپولی کنید و … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید



حمید آقا دسیتت درد نکنه برای نوشته های زیبات.
هومن جان
دست خودت درد نکنه که قدم رنجه کردی و سری به بنده زدی … امیدوارم که در این مکان بهت خوش گذشته باشه و بازم سر بزنی. ممنونم از اینکه ردی از اسم و نظرت بعنوان زینت این مکان به جا گذاشتی
موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
میگم حمیدجان، حرف این بچه های آمریکایی، بیشتر شایعه هست تا عمل! خیلی جدی شون نگیر. گفتم که خیالت راحت باشه و مطمئن باشی این بیمه عمرت حیف و میل نمیشه و همین طور آکبند میمونه تا ایشااله خودت یه روز بتونی شرکت بیمه رو بپیچونی!
پرویز جان
باور کن وقتی همکارم و همچنین دانشجوها رفتند درب کلاس رو باز کردم و کلی هم به اینهمه محافظه کاری آمریکاییها _ که البته درستش هم همینه _ خندیدم و پیش خودم گفتم که اگه قرار باشه اتفاقی بیفته؛ توی سنگر بتونی هم باشم رخ میده … پس بیخیال …. ولی میدونی چیه؟ تازه سر افتادم که من اصلن بیمه ی عمر ندارم؛ لااقل اگه چیزی می شد بیمه ی خود دانشگاه یه زنگی از دل دور و بریها بر میداشت که نشد
موفق و پیروز باشید …. درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
منظورت از وب نویس های تنبلی که رفتن سراغ فیس بوک، کیا هستن؟ شامل حال منم میشه؟!
)
این خانوم برزیلی فوتبال هم بلده بازی کنه؟
ماشالا به دختراتون، هزار ماشالا چه خوشگل و خانوم اند
بنظر میآد فاطمه رنگ چشماش روشنه [آبی یا قهوه ای]
(از این فاصله من چطور به این نتیجه رسیدم نمی دونم)
روح الله خااااان
چقدر خوشحال شدم که میبینم روحیه ی گذشته هات برگشته و اگر هم واسه ی دل منه لااقل اینطور جلوه میدی. و اما درباره ی تنبلی که فیس بوک باعث میشه؛ اصلن هم منظورم شما نبود و بیشتر همه ی شماها و خودم بید رفیق
از همه ی کلمات پر انرژی و خوبت تشکر … موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
چه دخترای خوشگلی داری حمید آقا. خدا نگه دارشون باشه.
رز گرامی
متشکرم … بنده هم نهایت سلامتی و آرامش رو برای شما و خانواده ی محترمتون آرزومندم.
درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید
پنجمین سال ورودتون مبارک
من مردم بابت وجدان کاری توووون :دی :دی
و اما فیس بوک. درد بی درمانی است
خدا دخترای ناز رو سالم و سلامت نگه دارا
مامان سارای گرامی
اصلن ما ایرونی ها همه مون از بس دل نگران کارمون هستیم یه جورایی دچار وجدان درد شده ایم.
شما هم از فیس بوک دلخونی دارید نه؟ خوب میشه … سخت نگیرید.
از بابت همه ی کلمات خوبتون تشکر … موفق و پیروز باشید… درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
دورود بر شما
بهانه ای شد برای عرض ادب و شکر گذار دوستانی چون شما آنهم به سبک کانادایی – ایرانی !!!
خوش باشی
امیرجان
زهی توفیق که شما رو اینجا میبینم … قدم رنجه فرمودید و ممنونم که اجازه دادید ردی از اسم و نظرتون زینت بخش این مکان باشه … بنده هم شکرگذار خداوندم بخاطر داشتن دوستان بزرگواری همچون شما … هرچند که یه کوچولو با هم فاصله داریم ولی آمریکا و کانادا نداره و همیشه ایرونی خواهیم موند.
موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
سلام چقدر جالب بود برام.سیک نوشتن شما رودوست دارم.ساده و بی ریا.وای ما هتوز خیلی مونده از این شکرگزاری ها برپا کنیم.انشالله موفق باشید.
رینای گرامی
قبل از هرچیز خدمتتون خیر مقدم عرض میکنم … خوش آمدید و ممنونم که اجازه دادید ردی از اسم و نظرتون، زینت این سراچه باشه. امیدوارم که در این مکان به شما خوش گذشته باشه…. خـــُرده نگیرید که روزهای زندگی توی غربت به چشم برهم زدنی میگذره و باورتون نمیشه که چطور ماه به سال و سال به سالها رسیدند … ایشاالله که ما هم مهمون مجلس شکرگذاری ورودتون باشیم.
موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
سلام حمید عزیز .. کاری به این پستت ندارم … ولی عحیب دلم برای بازار افصفهان تنگ شده .. بازار مسگرها که وقتی داری میری توش صدای تق تق روی اهن میاد و یا بازار عطارها که انواع و اقسام بوها را حس میکنی !! واقعا میگن اصفهان نصف جهان درسته ها !!! یا آهنگ معروف به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی بقیه اش را هم نمیدونم ..
درود و دو صد بدرود
ارادتمند شما
باران شاپرک
باران گرامی
شنیده ام که مسگرها به حدی توانا شده اند که هنگام چکش کوبی، بطور خودآگاه گوششون رو روی اون صدا میبندند و به راحتی میتونند بدون بالا بردن صداشون با همدیگه صحبت کنند. و باز شنیده ام که بارها شده که افرادی که به بعضی بوها حساسیت داشته اند؛ هنگام گذر از بازار عطارها دچار ضعف و غش شده اند …. و همچنین مطمئنم که آهنگ «به اصفهان رو» از آثار ارزشمند و جاودان شادروان «تاج اصفهانی» است …. می دونستی صائب اصفهانی بیت شعری داره با این مضمون که «گویند اصفهان بهشت ثانی بوَد/آری ولی اگر تکانش دهند در جهــّنم»(یعنی خودش بهشته ولی آدمهاش رو باید …
)
ایشاالله قسمت میشه و بارها و بارها به دیدن اصفهون میری و با نهایت شوق دیدنی هاش رو لذت میبری… موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
حمید جان همیشه دلتون خوش, سفره هاتون پر برکت و جمعتون جمع باشه.
بانوی شیراز گرامی
بی نهایت از آرزوها و کلمات خوبتون تشکر میکنم. خیلی خلاصه بگم: شما هم به همچنین.
موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید
سلام به شما و ممنون از لطف شما.من دیروز اون اوائل وبتون یک کامنت گذاشتم و دو تا سوال پرسیدم الان هر چی گشتم هیچ کدوم رو پیدا نکردم.اگه کامنت من رودارید میشه خواهش کنم جوابش رو به من بدید.یک دنیا شرمنده این دخمل ما حواس پرتی گرفته….
رینای گرامی
در دومین نوشته با عنوان«نقطه ی آغاز» سوال فرموده بودید و بنده هم چنین جوابی عرض کردم:
مــــُردم از خنده که اینطور گیج و ویجتون کردم. ترا خدا ببخشید که خدا هم توی خلفتم مونده
جواب هر دو سوال شما یکیه … درست تشخیص دادید و بنده اهل همون نجف آباد اصفهانـم. شاید بدونید که نجف آبادیها «زبان» خاصی دارند که سوای تغییر در تلفظ کلمات(لهجه. مثلن: نــَجف آباد= نـــِجف آباد) ؛ ساختار کلمات رو هم میشکنند و برای خودشون «گویش» خاصی دارند(مثلن: نجف آباد= نجبباد و یا کلمه ی خاص «سوکولی» به معنی گوشه)
اونچه که یاد آوریش مهمه اینکه … نوشته های اولم یه جورایی بیشتر از الان ابهام دارند؛ چرا که ابتدای راه نوشتن بوده و هنوز «روانی و سبک» پیدا نکرده بودند. لذا اگر هم خووویلی از حرفهام رو متوجه نشدید؟ به گیرنده ی خود دست نزنید که اشکال از فرستنده است. موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود … ارادتمند حمید
ممنون.شرمنده که نمیدونستم گویش محلی داری.ولی هر چی ترجمه کردم نفهمیدم.خدا رو شکر که امروز موفقید و موئید.راستی هرگز برادرتون از شما دلخور نشد؟هر چند خیلی مهم نیست ولی گاهی وقتی یکی دل گیر بشه دیگه وامصیبتا….
رینای گرامی
دشمنتون شرمنده … عوضش باعث شد تبادل اطلاعات کنیم و چیزی از هم یاد بگیریم. لطف کنید و هر بخش از کلام رو که متوجه نشدید امر بفرمایید تا خدمتتون عرض کنم …. گفتنیه که بنده یه دوجین برادر و خواهر دارم و اگه میخواستم دل این یکی رو راضی کنم؛ اون یکی رو کجای دلم بذارم؟؟ البته فکر نکنید که هنوزم که هنوزه، این بزرگترین گناه نابخشودنی عالم بشریت رو بخشیده اندا !!؟ … نخیر. تا همین اخیر و هنوزم که هنوزه جسته و گریخته پیغومهایی میاد …. یا حق
درود و صد بدرود
واقعن مبارک باشه سال پنجم تون تو آمريکا جاي ما خالي و ايشالا دعا کنيد قسمت ماها هم بشه بيايم
و بازم مبارک باشه سال نو اومدنش هر چند که حال ما زياد تعريفي نداره جان دل
ايشالا سالاي بعد دسته جمعي عيد بگيريم
رکسانای گرامی
از همه ی آرزوها و تبریکهاتون تشکر … متقابله و شما هم از دعاهای خیرتون ما رو غافل نباشید و بنده به نوبه ی خودم بهترینها رو برای شما در این سال نو آرزو میکنم و آرامش از آن شما و خانواده ی محترمتون.
موفق و پیروز باشید … درود و دو صد بدرود
ارادتمند حمید